نميدانم كي بود ؟ خدا از بوسه بازي بر ميگشت شايد كه دست در خلقت او برد شعر كه از سلول هايت فوران كرد پشت هيچ بغضي نميشود پنهانش كرد . غزل هايم را به دل نگير اي دوست بگذار رو حساب اين همه دلتنگي از دلتنگ هم كه نميشود خرده گرفت ببخش اگر زيادي ديوانه شدم ديوانه چو ديوانه ببيند ... گفتن ندارد خودت ميداني كجاي دلم لنگ ميزند تقصير عسل نگاه تو نيست من خرس هوس بازي هستم بخوانيد مرا كه سخت موم اين كندوي زنبور عسل شدم ميخواهم بدانم كه هستيد منتظر نظرات و نقد همه ي دوستان هستم چه اونهايي كه ازم دلخورن و ديگه دوسم ندارن چه اونايي كه هنوز دوسم دارن و ... و غزل اول ... درون آينه گم شد دلي با نام شما به قصد خوردن سنگ آمدم به بام شما مرا به حسرت نور ستاره خواهي كشت پلنگ زخمي عشقم كه گشته رام شما نخواه از دل مستم تلو تلو نخورد شراب خوردم و جامي زدم به جام شما هميشه رد نگاهم به چشم هاي تو بود كه ذكر عاشقي ام شد قسم به نام شما كبوترانه به سويت هميشه آمده ام كه اعتياد شديدي مرا به دام شما - كشانده و دل و دينم هميشه لنگ تو است هميشه لنگ تو ماندو به زير گام شما و از هرچه بگذريم رباعي چيزه ديگريست ... تقديم به صاحب تمام اللهم عجل لوليك الفرج ها... بردار قلم را و برايم تو رباعي بنويس از روز قشنگي كه قرار است بيايي بنويس ديگر قفسم مرا تحمل نكند از بال زدن سوي رهايي بنويس منا جانمحمديان
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:6 توسط منا جانمحمديان
|

این جوری نگام نکن
چیه ؟ بهم نمیاد ؟ دلم خیلی هوای عزاداری امام حسین و کرده . ندیدم آدمی رو که ... حتی کثیف ترینشو که وقتی محرم میشه دلش هوایی نشه ... واسه منم این روزا دعا کنید دلم بدجوری گرفته حس میکنم امام حسینم با من قهره این همه روز از محرم گذشته و من هنوز نتونستم برم مسجد ... شما جواب این سوال و میدونین ؟ تو رو خدا اگه میدونین به منم بگین. سالهاست اندر خم همین کوچه موندم . این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست ؟ نخندین گفتم که بهم نمیاد اما ما هم دل داریم بعضی وقتا بدترین آدما هم دلشون هوای خوب بودن میکنه . دعا کنین .......... و یه رباعی تقدیم به پیشگاه آقا ابوالفضل خون گرفته سر تا سر ابرویش را یک مرد که از دست داده ابرویش را انگار در این دشت که خون میجوشد گم کرده خداوند ترازویش را 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 18:11 توسط منا جانمحمديان
|

دی ماه آمد با تمام سر بودنش با سیاهی زغال با بوی نه چندان خوش شلغم
دمدمای صبح بود که با صدای ناله مامان بیدار شدم . تموم بدنم درد گرفته بود .بابام هول کرده بود داشت به مامان بزرگ میگفت : یعنی وقتشه ؟ مامان بزرگ از لحن بابا خندش گرفت و گفت : حالا چرا این قدر هول کردی ؟ مامانم فقط به خودش میپیچید آبجی بزرگم محکم خودشو چسبونده بود به مامان و میگفت مامان نمیترسی که؟ مامان خندید و گفت نه دخترم چرا بترسم ؟ داداش کوچیکم هم یه گوشه کز کرده بود و دنبال بهانه میگشت بزنه زیر گریه منم واسه خودم داشتم بازی میکردم و چرخ میخوردم و میخندیدم تو عالم خودم بودم اما صدای جیغ و داد مامان نمیذاشت حس میکردم یکی داره منو حول میده دیگه نمیخندیدم سردم شده بود وسط زمستون بود آخه . هفت هشت تا فرشته دست به یکی کرده بودنو منو حول میدادن یهو فرشته ها محو شدن و بالای کوچیکم قطع شد ...دردم گرفته بود با صدای بلند زدم زیر گریه .... لعنتی حواست کجا بود ؟ وقتی کمر درد هایت را بر سر مادرم خالی میکردی ؟ من ۲۱ ساله که دارم تاوان یک لحظه غفلت تو رو پس میدم . میفهمی؟ امروز با کیک قرمز آلبالویی بیست و یکمین شمع سالگرد حماقت پدرم رو فوت کردم . این شعر نه چندان سپید هم پیشکش شما : (( قرار نیست تمام پیله ها پروانه شوند تمام سبزه ها و مو فرفری ها مهسا شعر را که هورت کشیدی و سرت گیج شد در انتظار باران نیستی که گریه هایت را ستار العیوب باشد بی باران گریه کن چه فرقی میکند کجا چرخ میخوری درون کمردرد های پدر ت یا بزرگی شکم مادر ت متولد که میشوی سیاهم نکن که سراغ خدا را از بوی بدن خیست بگیرم تو دیگر متولد شدی تمام تشنگیت را هم که گریه کنی هیچ گردی گردوی تو نیست (( گریه نکن سیا برزنگی خدا هنوز توو نوع خودش منحصر به فرده )) و رباعی ... وقتی سیاهی زمستان بر زغال است در کوچه های شهر ما ماندن محال است آری تحمل کن عزیز م چاره ای نیست که روزهای سختی و قحط الرجال است پ ن ۱ : اولین نفری که تولدمو تبریک گفت دوست خوبم آقای نیازی بود دومین نفر دوست شیرینم مرضیه کرایی پ ن ۲: امیدوارم در این زمستون یخ زدگی تو دسته ها و مسجدای امام حسین من و فراموش نکنین (( التماس دعا )) پ ن ۳: امیدوارم با این کمبود گاز همه مون یخ بزنیم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:37 توسط منا جانمحمديان
|

عادت نکرده ام برای نبودن هایم بهانه ای داشته باشم که در ذهن کوچکم بودن را بهانه ای لازم است مدتیست زندگی برای بودن بهانه ای به دستم نداده بود که بیام این جا و شادو شنگول بشینم هرچی دوست دارم بریزم تو حلقوم این وبلاگ زبون بسته اما امروز بعد از مدتها بهانه های قشنگی دارم برای بودن ... در این روز هایی که گذشت هیچ پایی نبود که منو بکشونه سمت انجمن شاید به این علت که صدایی نمیشنیدم که صدام کنه چشمی نمیدیم که چشم براه باشه نه تو انجمن نه تو خونه نه هیچ جایی دیگه ی این دنیا .حتی میلاد امام رضا و مراسمای مختلفی که به مناسبتش برگذار شد هم هیچ کششی رو نداشت .تک و توک شرکت کردم . از شعر هم که این روزا خبری نبود انگار شعر هم با من قهر کرده بود شایدم از دستم خسته بود تا این که بلاخره این سکوت شکسته شدو حاصل این همه پریشونی شد این : آسمان مرا از ستاره نه ! از دوباره بافته اند شیشه را که بنگری چه پشتش جیوه باشد چه نباشد صافترین تصویرش تویی راستی ! چرا دوباره های مرا درست شبیه شکستگیه روی پشانیه تو چیده اند؟ آسمان را از بلندترین نگاه یک کبوتر که بنگری نگرانم نمیشوی که سر گیجه هایت را گریه میشوم منی که درون جمعیت گم میشدم مادرم برای پیدا شدنم النگوهایم را نظر میکرد و من خودم را آسمان مرا از ستاره نه از دوباره بافته اند که این بار تو سنگ میزنی و من تو را نذر میکنم تا خودم پیدا شوم پ . ن ۱. پریشان گویی جز لاینفک زندگی شعری من بود از ازل تا نمیدان کجا و کی؟ منتظر نظرات دوستان هستم پ.ن ۲ . چقدر خوبه کسی نگران سر گیجه هات باشه . و تو با وجود این که میتونی بری بالای ۴ پایه و ستاره هارو بچینی ترجیح بدی روزمین بمونی و تو رویاهات واسه خودتو کسی که فقط و فقط متعلق به خودته جزیره بسازی پ.ن ۳. انگار این نبودن ها کار خودشو کرده .بهر حال همیشه که نمیشه از درد نوشت گاهی باید از چیزی نوشت که با حرف آخر آن نام کوچک قیصر آغاز میشود ...
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:54 توسط منا جانمحمديان
|

دوباره دردهایت زیاد میشود هوس میکنی تما مشان را بالا بیاوری روی شاعرانگیت وقتی که بوی گند پاییز حنجره ات را زرد میکند با شلوار کوتاه راه میوفتی وسط خیابان و بستنی لیس میزنی هیچ چیزی هم برایت نمانده باشد قلمی هست که دوباره هوارش کنی سر کاغذ تا زردی سردرد های شبانه اش را کلمه کلمه گریه کنی چه فرقی میکند هر فصلی هم که باشد هوس چیزی میکنی که هیچ وقت فصلش نیست رباعی های ضد رباعی را تقدیمتان میکنم . با پاییز تان خوش باشید شاعرها .من موی گندیده و بوی گند عرق تابستان را با هیچ پرتغالی عوض نمیکنم دل از دف و تار و نی ربودی ماهی تو نازترین عروس رودی ماهی هربار تورا گرفته بودم از آب افسوس خدا که مرده بودی ماهی ****************************************************** دل از تو شده عزیز دامن نیلی نشمار که از که ها تو خوردی سیلی امروز همه به عشق تو معترف اند امروز که لب بر لب عزراييلي ****************************************************** یک روز شبیه روز نزدیک به عید روزی که دلم گناه چشمت را دید من مانده ام و هزار رویای محال من مانده ام و خداست ماضی بعید ***************************************************** و چند غزلچه که هرچه از اما اصرار بود از آنها انکار و هر چه کردم از دوبیت بیشتر نشد که نشد . دندان عقلی که ندارم درد میکند این قهوه را نگاه بیرمقت سرد میکند ببین که چگونه تهی میشود دلم وقتی که گریه بر سر این مرد میکند ****************************** آقا که رد شد از حوالی کوچه مان شاعر شدند اهالی کوچه مان من بوسه بوسه تورا غرق کردمو حل شد علامت سوالی کوچه مان ********************************* منتظر نظر ات گرمتون هستم راستی سر سجاده های نمازتون مریضا رو فراموش نکنین التماس دعای ویژه برای دوست عزیزم که مریضه ...
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 14:48 توسط منا جانمحمديان
|

نه قصد داشتم به این زودی بروز کنم نه حوصلشو. به قول یکی از دوستان : تو هر وقت داغونی به بروز میکنی نه؟ نیومدم 4 تا جمله شاعرانه بگم و بعد بیام پیغام بزارم که بروز کردم بیایین و نظر بدین . راستشو بخواین این روزا اون قدر داغونم که حدو حساب نداره . ماه رمضون داشت تموم میشد و من یه روزم روزه نگرفته بودم . شب 23 ماه رمضون بود که : از اینا بگذریم فقط اومدم بگم یه بنده ی خدا تو اوج جووونی داره ناکام میشه .خیلی گریه میکنه خیلی و خدا میدونه گریه مرد آدمو داغون میکنه .داغون... میگه دلم واسه آرزوهام میسوزه میگه از مرگ نمی ترسه ...ولی میترسه اون قدر ترسیده که هر شب داره گریه میکنه . فقط 24 سالشه .همین شهریور تازه 24 سالش شد.
15 آذر ماه دارن میبرنش آلمان ... بدجوری خودشو باخته همش گریه میکنه میگه من 2 ماه دیگه بیشتر زنده نیستم. نمیدونم چرا ؟ واقعا" نمیدونم. چقدر سنگ صبور بودن سخته . دارم داغون میشم . و بدتر از همه این که واسه اینکه روحیشو بیشتر از این از دست نده مجبورم خودمو امیدوار و شاد نشون بدم . اون قد بغض گلومو میگیره که حس میکنم دارم خفه میشم همین که گوشی و قطع میکنه ... خیلی ها که میان این وبلاگو میخونن منو از نزدیک میشناسن : اونایی که منو میشناسن که میدونن اما اونایی هم که نمیشناسن ... هیچ وقت بنده خوبی واسه خدا نبودم. هیچوقت ... نه روزه ای نه نمازی ... اما... با خدا عهد بستم . عهد بستم که اگه جواب منو بده هو عزیز دلم که داره جلو چشمم پرپر میشه شفا پیدا کنه تا آخر عمر ... نمیدونم چرا اومدم اینارو واسه شما گفتم ... نمیدونم شایدم واسه اینکه بدجوری درمونده شدم دیشب که واسه سحر بیدار شدم یه لحظه خجالت کشیدم شب 27 ماه رمضون بوده و من اولین شبی بود که... روسیاه تر از اینی که هستم هیچوقت نبودم ولی اومدم بگم توو شماها که این نوشته هارو میخونین حتما یه آدم خوب که یه بنده خوب واسه خدا باشه هست اومدم بگم ... هیچی بدتر از مریضی نیست قدر سلامتی تونو بدونین . عاجزانه التماس میکنم براش دعا کنین . به قول خودش: مگه من چند سالمه؟ مگه من چه گناهی کرده بودم که این بلا سرم اومد . منا بخدا از مرگ نمیترسم فقط دلم واسه آرزوهام میسوزه . تو که میدونی چقدر آرزو داشتم . حالا باید همشونو با خودم ببرم به گور .بابام داره دق میکنه نمیدونیم چه جوری به مامانم بگیم اگه بفهمه سکته میکنه... بچه ها تو رو خدا براش دعا کنید منم دارم با این غم از بین میرم . دعا کنید خدا التماس این بنده گناهکارشو واسه همین یه دفعه قبول کنه... دیگه نمیدونم باید چکار کنم . ببخشید که این وبلاگ ادبی به این جا رسید واقعا ببخشید .... فقط 24 سالشه ...
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:43 توسط منا جانمحمديان
|

اول هرچیزی از آخرش تکراری تره. چه اهمیتی داره ؟ من ... منایی بابا ... آبجی کوچولوی داداش محمود... منای شر انجمن... عشق اول و آخر پسرای چش هیز کوچه... چه فرقی داره به هر جاهم که نسبت داشته باشی بازم دلت میگیره.میری که با سید جواد هم رقص بشی مریم از درو دیوار میرزه تا غصه هاتو هزار برابر کنه , از بابا ی انجمن هم که هیچ خبری نیست اصلا نمیگه ما یه دختری هم ...میری به مسعود سر بزنی ... امان از دست این ... بوی دایی علی میپیچه تو گلوتو هی سعی میکنی یادت بره که: (( از جبهه هنوز بوی خون می آید)) سعی میکنی یادت بره تو خونه جرئت نداری روزای غزاداری تلویزیون روشن کنی چون مامان میزنه زیره گریه هو عکس دایی علی رو دیوار میخنده... مامان میزنه زیر گریه... همیشه برام سوال بود چرا مامان هنوز گریه میکنه بعد این همه سال... چرا؟ دم خدا گرم کاری کرد که حسابی جواب سوالمو گرفتم حالا واسه بقیه سواله ؟ منا چرا هنوز گریه میکنه؟ هنوز بعد از سه سال ... اگه 300 سالم بگذره... بعضی وقتها غیر شاعرانس اگه بگی بچه ها خیلی دلم گرفته دارم میترکم از غصه ... گور پدر بعضی وقتها ... بچه ها میرن اردو تو نمیری, فقط نمیری که نرفته باشی درست مثل موقع های که فقط میری که رفته باشی. گوشه ی اتاق گره خوردی به انزوای کاغذ دیواری و هایده میگه شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم... میزنی زیر گریه اما دریغ از حتی شونه ی دیوار ... جالبش اینه که روزو شب داری داد میزنی :آیا خداوندی هست؟ بعد شب که میشه میری قرآن بسر و ... زیر لب میگه خدایا خسته ام پس کی به دادم میرسی. میخندی ولی تو دلت دریای غم و غصه اس . تکلیفت با خودت که مشخص نباشه میشه همین دیگه. دوشنبه نیستی غیبت میزنه تو و هوایی ... شب فائزه زنگ میزنه که کجایی دختر ؟ دلمون تنگ شده .مرضیه شاکی که چرا فلان کتاب و واسم نیاوردی... مجتبی با خنده میگه کجا بودی نیومدی؟... کجا بودی ... آره واقعا کجا بودم خودمم یادم نیست . (( ما منهای تو یعنی ...)) فکر میکنم خدا هیشکی رو به اندازه مخترع کامپیوتر از ته دل نیامرزه . من یکی که روزی خدابار میگم خدا بیامرزدش (البته اگه واقعا" مرده باشه)) اگه اینم نبود که ... اون موقع فکر کنم باید به فکر تهیه بیابون میوفتادیم از خیل عظیم جوونای سر به بیابون زده . هه واقعا خنده داره ... تو اوج یه گناه تپلی که تو گوشت میپیچه... الله اکبر ... میگی: دارن اذان میدن بزار بعد اذان ... تا صدای قدقامت الصلات بلند میشه گرمی یه دستو دوباره رو تن عریانت حس میکنی و ... زیر لب میگی اول هر چیزی از آخرش... تو چی میفهمی از اذان و... حالا بازم برو داد بزن بحث راه بنداز که آیا خداوندی... دارم چرند میگم ؟ آره دقیقا" دارم چرند میگم خوب این خاصیت دلگرفتگیه ... سید جواد واسه لیلاش مینویسه سوده واسه ساراش هرکی واسه یکی از من همین یه رباعی رو بابت تمام دل گرفتگیهام بپذیرین هرچند که گذاشته بودم 13 دی ماه بنویسمش ولی این دلگرفتگی باعث شد الان اینجا بنویسمش . تا نحسی 13 دی ماه هنوز خیلی مونده. یادش بخیر بازی و دوران کودکی وقتی که بود دلخوشیم بادبادکی هرگاه به دست خدا خیره میشوم از دور به چشم میخورد مهسای کوچکی
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:31 توسط منا جانمحمديان
|

در شبانه ترین عمر این ۴ دیواری سعی کرده ام به اصطلاح به روز باشم .
سبب روشنایی نابه هنگام این به روز شدن آشنایی با سپهری بود .شاید من به راز گل سرخ پی بردم در نگاه این مرد مو سپید .س پ ه ر ی ... چه فرقی میکند کدام سپهری... سهراب؟یا... مهم این بود که ... دلم برای کریستین بوبن تنگ شده انگار همین دیروز بود که با هم رفته بودیم پیک نیک .خدا پدر عباس و بیامرزه که سبب این رفاقت تنگاتنگ منو کریستین شد . دارم چرند میگم ؟ نه ... دلتنگی جای خودش تو این شبای نبودن اما جدی تر از همیشه اومدم که بگم .نمایشگاه کتاب خیابان خیام جنوبی جای خوبیه واسه عشق بازی با کریستین ...البته خوب جبران خلیل جبران هم هست .سهراب و فروغ و بودا و ..و بقیه هم که دیگه جای خودشون و دارن واسه اولین بار به جای اینکه پول بدم بستنی بخرم و با تموم عشق به انضمام لبو ...بخورمش رفتم همون پول و دادم و ۴ تا کتاب خریدم اگه به کسی نگین تا کتابا رو خریدم پشیمون شدم اما شما مثل من نباشین باور کنین هیچ اتفاقی نمیوفته اگر پول ۲ تا بستنی رو آدم بده ۲ تا کتاب بخره... راستی من به سبک خداحافظی های سید جواد رفتم و سید جواد به رسم آمدن های لیلا آمد .قدم هایت پر گل باشد عزیز. آمدنت را درود ************************************** ((در جواب کامنت دوستان عزیز)) درد را از هر طرف که بنویسی درد است آیا زندگی جز این است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ندانستن و زجر کشیدن ، دانستن و بیشتر زجر کشیدن ؟ ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ در ادامه ی این پست با یک داستان کوتاه سعی کرده ام به روز باشم ((مادران واقعی)) چند شبی میشود خدا را شناخته ام. من هر شب با خدا همخوابه میشوم و از او کودکی دارم .کودکی که حاصل همخوابگی منو خداست.کودکم را خودم به دنیا اوردم درست مثل مادران معمولی درست مثل کودکان معمولی.کودکم غذا میخورد ،راه میرود،شعر میخواند... و درست مثل کودکان معمولی هر روز صبح مرا میبوسد. او باید مرا دوست داشته باشد من مادر او هستم هرچند که پدر مشخصی ندارد یعنی دارد اما نمیتوانم برایش کامل توضیح دهم ،این خاصیت خداست هیچ کس قادر نیست او را کامل توصیف کند،کودکم از من اگاه تر است هرگاه من ناتوان میشوم او خودش شروع میکند به توضیح مو به موی پدرش. کودکم هر روز مرا میبوسد و در میان هم آغوشی لب هایم با لبهایش خدایان کوچکی متولد میشوند و من خدایان کوچک متولد شده را جمع میکنم ودر تاقچه ی اتاقم میچینم.گاهی فکر میکنم داشتن میلیونها خدای کوچک از داشتن یک خدای بزرگ بهتر است.آدم برای داشتن یک خدای بزرگ خودش هم باید بزرگ باشد اما من با داشتن این خدایان کوچک تازه متولد شده بسیار خوشبخترم. آنها ملیون ها خدا هستند اگر التماس کنم مطمئنم که بلاخره یکی از انها دلش به رحم خواهد آمد، اگر هم بخواهند معجزه کنند ... اوه فکرش را بکن میشود ملیون ها معجزه ی کوچک، من معجزه های کوچک را دوست دارم چون خودم هم شبیه آنها کوچکم. کودکم از مدرسه بر میگردد ،مرا میبوسد و باز هزاران خدای کوچک متولد میشوند ،وای خدای من میترسم دیگر خانه ام برای این همه خدای کوچک جا نداشته باشد،باید از اول ماه به دنبال خانه ی بزرگتری باشم ،اما کودکم نگرانی خاصی از این بابت ندارد او معتقد است خانه ی ما به اندازه ی هرچند خدایی که داشته باشیم جا خواهد داشت ،خدا کند حق با او باشد. کودکم شامش را میخورد ،مرا میبوسد و میخوابد و من بعد از اینکه او به خواب میرود خدایان کوچک تازه متولد شده را جمع کرده ودر کنار خدایان قبلی روی تاقچه میگذارم. گرمای زیاد شومینه لذت غریبی دارد ،با یکی از خدایان کوچک درد دل میکنم تا خوابم ببرد ،آه که این کوچولو ها چقدر خوب و مهربانند،یکی از آنها برایم لالایی میخواند یکی دیگر موهایم را نوازش میکند و دیگری به درد دلهایم گوش میدهد،من هم از نگرانی برای بزرگ کردن کودکم گرفته تا دلتنگی برای خواهر برادر هایم را برای او میگویم و او صبورانه گوش میدهد، درست است که ما ملیون ها خدا در خانه ی خود داریم اما یک مادر واقعی هر چقدر هم که خدا داشته باشد باز هم برای آینده ی کودکش نگران خواهد بود .صبوری بیش از حد او گرمای خاصی برایم ایجاد میکند و من به خواب میروم آنقدر سبک شده ام که بالاتر از آسمان قرار گرفته ام و تمام زمین را میتوانم ببینم درست است من بالاتر هستم و تمام کهکشان را میبینم که در سکوت و تاریکی دلپذیر شب به خواب رفته اند. محو تماشای این بیکرانگیم که صدای آشنایی به گوشم میرسد.صدای خرناس ظریف و آشنایی... این صدای خداست. هنوز از دوران همخوابگیم با او این صدا را به خاطر دارم ،او در خواب خرناس میکشید ،نه!... مشکل از بالش نبود من خودم بارها بالش زیر سرش را درست کرده بودم ،او ذاتا" این گونه بود انگار از خرناس کشیدن لذت میبرد. چقدر دلتنگ دوباره دیدنش بودم ،چشم هایم را کمی باز تر کردم و... آری خدای بزرگ خود را دیدم او همچنان که تمام کهکشان ، زمین، ماه ، خورشید، اورانوس، ناهید ... را در آغوش گرفته بود به خواب رفته و خرناس میکشید ،لبخند روی لبانم نقش بست و زیر لب گفتم :حق با کودکم بود خانه ی ما به اندازه ی هر چند خدایان کوچکی که داشته باشیم جا خواهد داشت. (( منتظر نقد دوستان هستم))
ای دوست ........
درد بزرگی دارم بزرگ تر از سبیل های مرد بقال شایدم هم خیلی بزرگتر تر از آن
دلم میخواهد تمام درد هایم را زایمان کنم یا لا اقل سقط اما...
اما دوست من اگر این درد ها نبود ...
آیا زندگی جز این است؟
من درد را با تمام وجود با تمام آغوشم پذیرایم زیرا هیچ جهلی را برای آرامش داشتن نمی توانم بپذیرم .
بستنی خوب است دوست من چون شیرین است سرد است لزج است و...
اما زهری که کتاب دارد باور کن شیرینتر است و سرد تر
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:23 توسط منا جانمحمديان
|

چند وقتيه با خودم قرار گذاشتم كه نباشم حداقل يه مدتي نباشم.بودنم را كه نميتوانم از دقايق حذف كنم حداقل در اين دنياي مجازي نباشم. شب هاي سياه ارامشم رو دارم همين كافي ايست بوي جنازه ها ي كفن پاره اي كه ارامش شبهايم را به التهاب نور ميكشاند .كافيست. براي گريه كردن همين ترس كوچك كه شب هايم صبح شوند هم از سر بي سر من زياد است .امشب سخت ترين شب عمرم بود مي خواهم تنها باشم در درياچه يه استفراغ چشم هايم ميخواهم سري را كه ندارم انقدر محكم بكوبم به ديوار عصيان تا ديوار سوراخ شود كه از آن ور بام بيفتم . بوي عرق تنش غريبه بود امشب ....بوي تند غريبگي ميداد حالم به هم خورد .بايد با خودم قرار بگذارم كه ديگر خودم را هم نبينم تو را هم نبينم تمام نبودن هاي بودن نما را نبينم .دوستان خوبه كوچك من مسعود عباس محسن جواد مرضيه مختار اسماعيل مجتبي فائزه سميرا علي اكبرمليحه سميه مهدي نرگس شيما سوده حمید ميثم سونياعلي نادر الهام باور كنيد من امشب همه ي ناخن هايم را جويدم ناخن هايي را كه ماه ها تلاش كرده بودم تا بلاخره بلند شدند . باور نكنيد اراجيف مي گويم كه نيستيد به قول معروف : بچه هميشه براي پدرش بچه است من هم هستم براي آقاي پدر(بابا محسن) هميشه همان مناي كودن خواهم بود براي مسعود هم خواهم بود (همان منايي كه هيچ وقت حرف گوش نميكند) براي مجتبي هم خواهم بود( منايي كه دختر است و باور كنيد دختر بودنش را قبول دارد) براي عباس هم خواهم بود( پرنده مردنيست عباس ) براي همه هستم چون هنوز از پسه قفسه اي به نام قفسه ي سينه صداي دوستتان دارم به گوشهايم فحش ميدهد شما را در اين دنيا ي مجازي ميسپارم به خودتان . ان وقت كه ادميتم كم بشود اين عشق درون آينه خم بشود اتش بزن آسمان و اين حنجره را ديوانه محال است كه ادم بشود بدرود
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:19 توسط منا جانمحمديان
|

با سلامي به گرمي كوهستان سينه ات خوشحالي عجين شده با درد رو پيشگش ميكنم به تمام دوستاني كه با حضور شاعرانه محفلي ادبي رو گرم تر كردند و در جشنواره ي (امام اينه ها ) و شبي براي شعر چشم دلهامون به شعله ي حضورشون آتش گرفت.در مراسم رحلت امام آينه ها كه در شهرستان گنبد كاووس در اداره ي فرهنگ و ارشاد اسلامي بر گذار شد حضور دوستان اميدي بخشيد بر ما به فرداهايي كه شايد ثانيه ها وجودمان را هنوز بر دوش ميكشند.به نوبه ي خودم بايد از زحمات بي دريغ دوستاني چند تشكر كنم كه اين محفل رو به سر انجام رسوندند: آقاي محسن حيدريان كه بار سنگين مسئوليت همه ي ما رو هميشه به دوش ميكشند آقاي عباس عابديني .آقاي سيد مسعود حسيني .آقاي مهدي مزيدي . خانم ندا جلالي . اقاي بهمن نشاطي .خانم سميرا مرادي .خانم مليحه ظريف.آقاي اسماعيل چماني فر و جناب آقاي داورزني . به قول آقاي مزيدي شاه بيت اين جشنواره مهمانان عزيزي بودند كه از راه دور و نزديك ما رو شرمنده ي محبت هاشون كردن .اين محفل با حضور دوستاني چون: جناب آقاي سيد حبيب موسوي بي بالاني. آقاي عليرضا بديع .خانم لمسو .خانم سونيا شاهي زاده . آقاي بنيامين ديلم كتولي .خانم مرضيه كرائي. اقاي حميد ميزايي .اقاي مختار رنجيده .و تعداد كثيري از شاعران اهل دل برگذار شد. به اميد روزهاي پرتغالي براي تو دوست
و از کمردردی که هنوز به سراغش نیامده بود گره می خورم در خودم و فکر میکنم ... به عشقي واقعي که با یک نگاه وحشی و چند آه کوتاه قطره قطره روتختی را غرق می کند و من به حقیقت این آب بیشتر از آبی که از چشم هایش میریزد ایمان دارم
+
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 1:0 توسط منا جانمحمديان
|
